تقارن عیدین و فیض دیدار مقام معظم رهبری، برای مردم مشهد موجب شد که رؤیای خاطرهنامهای – هر چند به اشارت و مختصر- به تأویل نشیند و یاد نگاره حاضر، در پیشدید قرار گیرد و صد البته نه مجال و فرصت آن بود که تمامی خاطرهداران به روایت بنشینند و نه آنکه تمامی خاطرات خاطرهگویان رسم گردد. با این اعتذار اولیه از هر دو گروه و پوزش مضاعف از مقام معظم رهبری در کاستیهای ره یافته در این وجیزه، روایت ذیل را تقدیم میداریم و اذعان و اعتراف خویش را پیشاپیش عرضه میکنیم که:... حکایت همچنان باقی است.
سالیان غربت ستارگان بود. کبوتران قاصد، گلبرگهای خونین را بر تن خسته و مصلوب ماه آویختند. گلدانهای انتظار، از فراق گلهای افتخار اشک ریختند. گاهواره کودکان سحر در کمند اعماق عمق شب ضجه زدند. آینههای زندگی در برابر طوفان ابتلا محو شدند. ابرهای یأس افق دیدگان را تیره و تار کردند.
سالیان سختی بود. چشمه خورشید را به هجرت واداشتند، بانگ اذان را از مأذنهها برداشتند. مردار مغربی را مائده حیات انگاشتند. دیوان را جامه فرشتگان پوشاندند. دارها ساختند و خونها ریختند.
سالیان تاریکی و پلشتی بود. بالهای شرافت را شکستند. خیال پرواز را در ذهن کشتند. کفشهای سفر را گم و گور کردند. مروارید جاودانگی را از صدف آدمی برون آوردند و با پوسته آن، گلدان خالی را آذین بستند.
در این شبهای دیجور، شباهنگان بیداری صبوری کردند و دلیری نشان دادند. مهر خورشید را در جان نگاهداشتند و سرود سپیده را با نیلبک عشق خواندند. در سایه وهمگون ابر یأس نخفتند. در کمند برقآسای حیرت نیفتادند. در روزگار فتنه و ابتلا به لغزش و ارتداد رو نیاوردند. در ازای دو قرص نان، شرافت خویش را حراج نکردند. آنان بودند که طلسم وحشت را شکستند، افسون دیوان را بیاعتبار کردند و عزت و کرامت را بدین ملت بازگرداندند.
مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای، از این نوادرند. کوچهها و خیابانهای شهر شهادت از خاطرات سالیان صبر و شکیب ایشان سرشار گشتهاند. مساجد و معابد این شهر و دیار از قطرات جویبار نرمسار کلام او هنوز آغشتهاند، درختان سرسبز و قامت افراشته شهرمان، با عطر آشنایی او آمیختهاند. بهراستی دیری نیست که فیض حضور مستمر او را از کف دادهاند، اما بدان دلخوشاند که هر چند گاهی، مهتاب نگاهش را در رواق آفتاب رضوی دیدهاند.
به پاس حرمت سالیان انس و ارادت و به قصد تکمیل اوراق نامکتوب دفتر خاطرات نهضت، نگاهی به روزگاران حضور و اقامت ایشان در مشهد رضوی صورت میگیرد. گرچه گاه و بیگاه، خاطرات همشهریان پر گشوده است و آفاق دیگر را نیز دربرگرفته است. این مجموعه، آغازه یک راه بیپایان است. با این امید که دیگران به خاطرات گرانسنگ و ارجمند دیگری دست یابند، با دیدی والاتر به تفسیر نشینند و با بیان و قلمی رساتر، آن را به تصویر کشانند.

محیط پرورش
از خاندان زهد و دانش برخاست. کمال و وارستگی پدر بزرگوار ایشان زبانزد بود. قناعت و مناعت را چون وردی گرانبها، از آبا و اجداد گرامی خویش میراث داشت. خادم منزل ایشان «حاج علی آقا دوامی» که تا واپسین روزهای حیات در خدمت او بود، چنین حکایت دارد:
«وقتی میخواستند به من برای خرید پول بدهند، دور و بر تشک را نگاه میکردند. برمیداشت نگاه میکرد و میدید پول خودش نیست و میگذاشت. تا وقتی از پول خودش، پول را میداد. راجع به زندگی ایشان، همینجور که خودمان دفترچه و آذوقه از روی کوپن میگیریم برای ایشان نیز میگرفتم. چیزهایی که کوپنی نبود مثل نخود، لوبیا و... به اندازه کم و مورد نیاز، بایستی تهیه میکردم. میگفتند وقتی تمام شد بعد میروی و میگیری».
دقت و التزام ایشان بر نمونههای فوق و مواردی مشابه، درسآموز زندگی فرزند بزرگوار ایشان شد. در سطور فصول آینده، میزان تأثیرگذاری محیط خانوادگی بر رفتار و شیوه زندگی رهبر بزرگوار، نمایان خواهد گشت.
حاج علی آقای دوامی، حکایتی را که خود از حضرت آیتالله خامنهای شنیدهاند، چنین روایت میکند:«یکبار ایشان مشهد آمدند. پس از خواندن نماز مغرب، از زندگی پدر و مادر خویش تعریف میکردند که پس از آمدن چراغ لامپای گرسوز، مادرم به پدرم میگفتند: اجازه میدهید یک جفت گرسوز بگیریم. اما ایشان میگفتند که همان چراغ سابق خوب است. آخر، ایشان راضی شدند که دو چراغ گرسوز بگیریم که الان هم هست. یکبار پردههای درِ اتاقها خراب شده بود، مادرم میگفت که پردهها را عوض کنیم چون از بین رفته است. ولی ایشان میگفتند که همینها خوب است. خیلی که اصرار کردند، گفتند که میخواهی اتاق خودت را عوض کن، برای اتاق من، همین خوب است».
زندگی ساده و قانعانه عالمان دین (و ازجمله پدر بزرگوار ایشان) راهنمای عملی برای دانشپژوهان حوزه دیانت و سالکان طریق معنویت بود. حضرت خامنهای از این مائده سود برد. در زندگی خویش درس قناعت را با تمام وجود در نیوشید و بهکار بست. نکات فصل پسین میتواند گوشهای از این بعد زندگی ایشان را بازنمایاند.

وارستگی و قناعت
حدیث قناعت مردانِ حق، برای دنیازدگان افسانه مینماید. آنانکه در دام چرخ گردون اسیرند، از گنج آزادی و قناعت بیخبرند و گوش دیده را بر رؤیت و روایت احوال پاکان میبندند.
معاشرانِ ایشان حکایتها دارند. با زبانهای گوناگون، یک حقیقت را به زبان میآورند. از گذشته دور تا دوره ریاستجمهوری و رهبری، روح طیبه استغنا و مناعت را از وی حکایت میکنند.
آقای « حسن رجبزاده» میگوید:«[در دوره ریاستجمهوری] یک روز حاجآقا به من گفتند که سماوری برای ایشان تهیه کنم. من به بازار تهران رفتم و با زحمت، یک سماور برقی به نرخ تعاونی پیدا کردم. پس از آنکه تحویل دادم، فردای آن روز حاجآقا گفتند سماور را پس بدهید! گفتم: حاجآقا در این موقع ما خیلی تلاش کردهایم تا به قیمت تعاونی پیدا کردیم. گفتند: برای ما سماور نفتی تهیه کنید. مصلحت نیست در شرایط جنگ که برق جنبه حیاتی دارد، ما سماور برقی مصرف کنیم».
نمونه فوق، گوشهای از ظرافتنگری حضرتش را بازمیگوید. در تب آتشین جنگ، چنان همدلی با نیازهای ضروری کشور، کیمیا مینمود. چه بسیار مردمان که چنان شیوه و اندیشهای حتی بر خیالشان راه نیافته بود. بر این نکته، بیفزایید که طبع آدمی چنان است که در شرایط تمکن، رو به مکنت میآورد و بهرهوری افزونتر را حق مشروع خویش میشمرد. ستیز با چنان طبع سرکش، کاری ساده و آسان نیست. مردانی بس زورمند در این وادی، بر خاک فتادهاند و از جای، هرگز برنخاستهاند. نمونه یادشده از زندگانی حضرت ایشان و شرح حال ذیل، نشانهای است از مردآوری در آوردگاه سخت و دشوار.
«در حدود هفت سال پیش، ایشان فرمودند: شما بروید یک دوچرخه کهنه بچگانه از میدان سیداسماعیل برای بچهها بخرید. ما رفتیم میدان سیداسماعیل. هرچه گشتیم دیدیم ۵هزار تومان یا بیشتر، قیمت یک دوچرخه دست دوم است. زمان جنگ بود. مشهد آمدیم، دیدیم قیمت مشابه تهران است. بچهها هم میآمدند و میگفتند: آقای رجبزاده چرخ کو؟
خدمت حاجآقا رسیدیم و سطح قیمت را گفتیم. ایشان گفتند که نه با این قیمت لازم نیست و در نتیجه، دوچرخه نخریدیم».
حکایت همچنان باقی است و راویان نه یک تن که هرآنکس که رهی به حضور داشته، دهها خاطره در این مقوله بر یاد دارد.
آقای «رضا احدیان» پدر شهید «بهزاد احدیان» و یکی از بستگان آقایند که از دیر ایام، با ایشان مراوده و معاشرت داشتهاند. در حکایتی، چنین نقل میکنند:«چندی قبل، من ناهار آنجا بودم. خورش قرمهسبزی بود. وقتی که من شروع کردم، دیدم گوشتهایی که برمیدارم، طعم دیگری دارد. مثل آرد است. از ننهای که آنجا هست، سؤال کردم که این گوشتها را چرا خراب کردی؟ گفت: این گوشتها، گوشت کوپنی است. در منزل آقا، هم برنج و هم گوشت کوپنی مصرف میشود».
التزام عملی ایشان به جامه زهد و قناعت، از یکسو برخاسته از محیط خانوادگی بود که سابقاً بدان اشارت شد و از سوی دیگر، از خودسازی دیرینی برمیخاست که سالیان سال، قرین ایشان بود. بدون تردید، مکارم اخلاقی یکشبه پدید نمیآیند و صحنه وجود آدمی را یکباره فتح نمیکنند. خونابه دل و ممارست ایام لازم است تا سرشتی نیک در وجود انسانی ریشه دواند و به برگ و بر نشیند. از اینرو، زندگی زاهدانه و قانعانه حضرت ایشان را بایستی از گذشته ایام سراغ گرفت. از آنجمله میتوان حکایت ذیل را شاهدی برشمرد:
«ایشان جلساتی داشتند و ما چهار پنج نفر در درس ایشان شرکت میکردیم. پنج شش ماهی از درس گذشته بود و منزل ایشان فرش مناسبی نداشت. ما چهار پنج نفری دو قالی خریدیم و بردیم و پهن کردیم. بعد که ایشان آمدند، ناراحت شدند و گفتند: خوب بود راهنمایی میگرفتید. زندگی ما با این مسائل سازگار نیست. اگر خواستید چیزی بیاورید، یک دو گلیم بیاورید. ما و دوستان، قالیها را بردیم و به سه چهار گلیم تبدیل کردیم که این گلیمها هم تا مدتی من تکهتکههایش را میدیدم. الان هم ایشان در منزل، قالی دارند که خود بنده یادم است که ۲هزارو۹۰۰ تومان خریده بودند و آن قالی را حدود ۳۰ سال پیش خودم تهیه کرده بودم و الان با همان قالی دارند زندگی میکنند».
نمونه ذیل نیز بدون نیاز به هیچگونه حاشیه و تفسیر، نشانی از همین سخن دارد: «یک روز ایشان از زندان لشکر ۲۱ ترخیص میشدند. در زندان، ایشان را آزاد نکردند. ایشان را با لندروری تا دژبانی آوردند و از آنجا سوار ماشین ما شدند. دیدم اظهار ناراحتی میکنند. ایشان زخم معدهای دارند که وقتی چیزی نمیخورند، ناراحت میشوند. آن زمانها موز کیلویی دو تومان بود. ماشین را کنار کشیدم و یک کیلو موز گرفتم و خدمت ایشان، یکدانه را جدا کردم و تقدیم داشتم. ایشان فرمودند: موزها را کیلویی چند خریدی؟ گفتم: دو تومان. گفتند: کیلویی دو تومان موز خریدی و آوردی من بخورم! با آنکه ناراحت بودند هر کاری کردم، نخوردند. گفتند که مردم مگر میتوانند میوه به این گرانی بخورند؟!»
خانم احدیان از دیگر کسانیاند که از این خصیصه آقا حکایتها دارند. ارتباط و معاشرت خانوادگی، این مجال را بدیشان داده است که روزنهای از این بعد وجودی حضرت ایشان را رؤیت کنند و از آن جمله:«یکدفعه قبل از انقلاب، یک نفر یک لوستر معمولی برای ایشان آورده بود و در اتاق ایشان وصل کرد. وقتی حاجآقا آمدند و چشمشان به لوستر افتاد، ناراحت شدند و گفتند: این را تا باز نکنید و از خانه بیرون نبرید، من نمینشینم!»
شیفتگی ایشان به زیور قناعت، موجب آن بود و هست که از همدمان، همپایی در این وادی را بطلبند و از آنان بخواهند که حلاوت زهد و مناعت را با هیچ بهایی معاوضه نکنند. آقای دانشمند از بستگان نزدیک ایشان میگویند:«یکی از اقوام و خویشهای ما که وضع زندگیاش مقداری خوب بود، زمانی که برنج کوپنی زیاد اعلان میشد، حاجآقا به او اعتراض میکردند که چرا برنج آزاد میخری؟! برنج کوپنی بس است و از همان استفاده کن».
کسانی که در آغازینه زندگی مشترک، حضور در محضر ایشان را مبدأ وصلت قرار میدهند، اولین درس کلاس زندگی را از ایشان میآموزند. آقای «امیر خوراکیان» از خاطره «عقد ازدواج» خویش چنین حکایت دارند:«از شرایط اجرای عقد توسط معظمله، اولاً طی شدن تمامی مراحل قانونی ازدواج بود و ثانیاً حداکثر ۱۴ سکه بهار آزادی برای مهریه که شرط اساسی قرائت خطبه عقد توسط ایشان بود و بهدقت مورد کنترل قرار میگرفت».
فراخوانی امت به آموزه قناعت، درس مکرر امام راحل و توصیه مستمر آیتالله خامنهای است. بزرگوارانی که با زندگی و رفتار خویش، چگونه زیستن را آموزاندهاند و زندگی ساده و آمیخته با قناعت را، تنها راه وصول به آسایش و فراغت دانستهاند، بدان امید که آن درس، از خاطر زدوده نشود و با گذر ایام، غبار غفلت آن را فرا نگیرد.

کرامت نفس
آقایی و کرامت در زندگی ایشان موج میزند. دریای صمیمیت حضرتش، در ساحل رفاقت و معاشرت پهلو میگیرد. خیابانهای یخزده قطبی، در نگاه نافذ و گرمش، ذوب میشوند. ادب گفتار و رفتار، لطافت و زلالی آب صاف جویباران را مینمایاند. غبار کدورت را با آب شیرین محبت میشوید و این واژگان، نه قصیده مدح که روایت یک زندگی است.
«یکی از بستگان نزدیک ایشان، در ابتدای انقلاب در روزنامهای به ایشان خیلی بد نوشته بود. تهران، منزل حاج آقا آمد. اول، تمام خانواده ناراحت شدند و گفتند چطور شده است که پس از نوشتن آن حرفها، باز آمده است! ولی حاج آقا تا متوجه شدند انگار هیچ مسئلهای اتفاق نیفتاده است. با وی حدود یک ساعت صحبت کردند و او را با بچههایش به گرمی پذیرفتند».
نمونههای عزت روحی ایشان، در یک بند نمیگنجد. آینه خاطرات افراد، سرشار از حکایتهاست و از آن میان، حکایت ذیل شیرین و دلپذیر مینماید:«یکی از آقایان مشهدی که قبل از پیروزی انقلاب با آقا مأنوس بود، پس از پیروزی انقلاب، نامه وقیحانهای به ایشان نوشته بود. به مناسبتی بعدها گرفتار شد و قاضی به این نامه و توهینهای مندرج در آن، استناد کرده بود. وقتی خبر به ایشان رسید، به قاضی پیغام داده بودند که من هیچگونه شکایتی از این آقا راجع به این مسائل ندارم و اگر مسئلهای بوده، اشتباهی از سوی وی رخ داده، اما من شکایتی ندارم! بعداً وی محکوم به زندان طویلالمدتی شد و آقا اقدام کردند و بعد از مدتی، از زندان آزاد شد».
میراث اجدادی عزت و کرامت در زندگی حضرتش، حضوری دوباره یافته است. شجرهنامه سیادت و بزرگواری در رفتار و گفتارش رخ مینماید و ناشناسان را به آشنایی وا میدارد، عهدشکنان را دلبند پیمان میکند و رفیقان را وامدار خود میسازد.
همسایگان خاطرات خوشی از ایام حضور کریمانه ایشان دارند. از آنجمله:«همسایهای داشتیم که چندان مقید به آداب شرعی و اخلاقی نبود و آقا هم بهواسطه کارشان اکثراً روزها در خانه بودند. من خانه ایشان که میآمدم، میدیدم ایشان از وضع او ناراحت هستند. گفتم: آقا اجازه دهید بروم و تذکر بدهم؟ میگفتند: تو را به جدم قسم که حرفش را هم نزنید، همین اندازه که احساس کند من ناراحتم، ممکن است ناراحت بشود. اگر کسی واقعاً حس قدرتطلبی میداشت، حداقل اجازه میداد به همسایهشان، با دو کلمه حرف تعرض بکنیم».
عهد نگاهداری حضرت ایشان، جلوهای از کرامت نفس آن بزرگوار است. سابقه دیرین آشنایی، در جان و ذهن ایشان ماندگار میماند. گذشت ایام و یا قدرت و مسئولیت، غبار فراموشی بر آن نمیپاشد. بهسادگی آشنایان قدیم را بهخاطر میآورد و صمیمیت گذشته را تکرار میکند و مخاطب را غرق در هیجان و اشک میکند. نمونهای از نمونهها را در سطور ذیل مییابید:
«یکبار در زمان ریاستجمهوری، حاجآقا فرمودند که تمامی همسایگان مشهد را دعوت کنید به تهران بیایند. حتی خادم مسجد هم دعوت شد. شاید همسایهها فکر میکردند شاید آقا در موقعیت ریاستجمهوری، کسی را به یاد نیاورد. وقتی تهران، خدمت ایشان رسیدیم، روحیه ایشان در همسایهها خیلی اثر گذاشت. با همان صمیمیت و محبت که در آن زمان بود، با همه برخورد کردند».
معاشرت ایشان، اولین خاطره برخوردشان را در صفا و تواضعی میبینند که در ایشان با مهابت ترکیب شده است. در محضر ایشان، فاصلههای استادی و قدرت، رنگ میبازد و بهسادگی، مخاطب احساس شخصیت و توان همکلامی پیدا میکند. ادب معاشرت و پذیرایی را در سفره سنگین و مخارج هنگفت نشان نمیدهد، در حرمت گذاردن به شخصیت انسانی میهمان، آن را واگویه میکند. حکایت «خانم احدیان» شاهد دو بخش مدعاست:«یک روز، من میهمان ایشان بودم. ظهر که حاج آقا آمدند و سر سفره نشستند، نگاهی به غذا کردند و گفتند: امروز برنجمان با هر روز فرق کرده است. خانواده گفتند که حاج آقا عید بود و میهمان هم داشتیم و برنج کوپنی هم تمام شده بود، مجبور شدیم برنج آزاد خریدیم. خیلی برافروخته و ناراحت شدند. گفتند که شما بنا نبود تغییری بدهید ما از میهمانمان رودربایستی نداریم. اگر نبود، نمیخوردیم... و یک روز هم یادم میآید که من آنجا میهمان بودم و به حرم امام رفته بودم. به واسطه ترافیک، دیر برگشتم حاج آقا بعد از نماز، برای ناهار میآیند. دیدم سفره پهن است و حاج آقا نشستهاند و شروع به غذا خوردن نکردهاند، با آنکه ایشان زخم معده دارند و باید سر ساعت غذا بخورند. من ناراحت و شرمگین شدم که چرا حاج آقا غذا نخوردند. گفتند که منتظر شما بودند».
واژهها، در تفسیر این حکایت سترون و عقیم مینمایند. الفاظ در چهارراههای تحیر میمانند. قلم در پشت حصار معانی، به انتظار میایستد. انتظاری در انتظار. حیرتی بر حیرت با کدامین جمله، میتواند انحنای متعالی خطوط وجود آدمیانی چون او را، به بیان آورد؟ با کدامین ذهن و اندیشه، میتواند با قواعد احتسابی و معمول زندگی، حیات مردانِ حق را بفهمد و یا مدعی فهم آن باشد؟ با کدامین ذائقه، میتواند لذت شراب سکرآور کرامت و صمیمیت را احساس کند.
و بهراستی کدامین دو چشم بیسو، میتواند باغ بارور آرزوها را به تماشا بنشیند؟
اما نقل حکایات و خاطرات مردانی بزرگوار چون حضرت ایشان، میتواند ما شکستهبالان را به اندیشه پرواز برد. مسیر بینهایت را به خاطرمان آورد و ما را از رؤیای سرابگون خوشبختی، به فهم واقعیت هستی راه برد و در یک کلام، زیستن را به ما بیاموزاند و این مقدار، خود بس مغتنم است. از این رو، کلام خویش را همچنان با نقل حکایات و خاطرات، پیوند میزنیم.
یکی از همسایگان بیت ایشان در مشهد، حکایت میکند:«یک روز در نانوایی توی صف بودیم، ایشان آمدند و دو نفر با من فاصله داشتند. گفتم: آقا چند نان میخواهید تا من برایتان بگیرم. گفتند: خیر! بین من و شما دو نفر فاصله است و حق اینها، ضایع میشود. اتفاقاً موقع گرفتاری ایشان هم بود و تحت تعقیب هم بودند».
تقیدات کوچک فوق، نشانهای از روحی بس بزرگ است. محصور نماندن در حجم کوچک تمنیات روزمره خویش، کاری است کارستان و تنها جانی به تابناکی آفتاب را برمیتابد که بیتوقع موج نور را بر سکر نسیم بنشاند و بپاشاند. از این گونه توجهات به حقوق دیگران در زندگی ایشان بسیارند. وقایعی که نشان میدهد چگونه از دهلیز پرپیچ و خم منیت، به سپیده دم فرخنده ایثار ره پوییدهاند. نمونه ذیل نیز روایتی است از انبوه روایتها:«بعد از اینکه از مشهد به تهران منتقل شدند، منزل را به اخویشان تحویل دادند که بفروشد. کسی که واسطه بود، میخواست تعمیر کند و بعد بفروشد. گفتند: نه تعمیر نکنی. اگر همین جوری میخواهی بفروش، ظاهرش را درست نکنی که در قیمت تأثیر میگذارد. آن واسطه، یک بار پیش من آمد و با تعبیر زشتی گفت: این گونه آدم ندیده بودم. خانه باید ظاهرش درست بشود تا فروش برود. کسی که خانه را این طوری نمیخرد. و همین طور هم شد و خانه، پنج ماه خالی ماند. و بعد هم اخویشان آمدند و همان مبلغ را به ایشان دادند و مدتها، اینجا مینشستند».
حضرت ایشان، در پرتو رعایت دقایق، از عطر شقایق در نیوشیدند. بادگیری از «تقوا» و «کرامت» تنپوش خویش کردند و توفان سهمگین «هوای نفسانی» را ناکام و ناامید ساختند. تنها آن کسانی که در این وادی، گامی برداشتهاند، دشواری راه را درمییابند و فضیلت رهپویان واصلی چون وی را، در امتداد وجود خویش درک میکنند.

زندگی خانوادگی
حیات ناموران، چلچراغ دیدگان را با خویش همراه میبرد. همگان میخواهند بدانند آنان در اندرون چه میکنند و چگونه میزیند؟ طبع کنجکاوانه بشری، میل بدان دارد که روزنهای بیابد تا بتواند گوشهای از تاریکخانه ذهن خویش را روشن بدارد و سؤالات کوچک و بزرگ خویش را - گرچه سبک و یا اندک - پاسخ یافته بیابد و از این رو، خاطرات خلوت ستارگان و نامداران، پرخوانندهترین نوشتههاست.
برجستگان انسانیت و معنویت نیز، مستثنا نیستند. کنجکاوی آدمی، وی را بدان میخواند که از آن سوی پرده زندگی نیز، نکاتی را پیدا کند و دلمشغولی خویش را فراغت بخشد. در این میان، در مردان حق، این کنجکاوی بیثمر نیست. فضلی بیحاصل محسوب نمیشود بلکه میتواند به فضیلتی ماندگار مبدل گردد. آنگاه که درسها و آموختهها، از شیارهای ذهن فاصله گیرد و روزنههای جان را بهسوی فضای بیکران باز گشاید.
زندگی درونی حضرت خامنهای، ذهن و جان را سیراب میکند. حرمت ایشان نسبت به همسر گرامیشان، زبانزد است. و از آنجمله، نمونه ذیل که مزاح و حقیقت را در خویش جمع کرده است:«پارسال، آبانماه به تهران رفته بودم. سرسفرهای در کنار حاج آقا نشستم. خانم ایشان هنوز نیامده بود. وقتی ایشان وارد شدند، حاجآقا با حالت احترام و اندکی مزاح - در جمع کوچک ما - فرمودند: برای سلامتی حاج خانم صلوات بفرستید».
احترام ویژه ایشان به خانم، پاسخی است به سالیان صبر و شکیب آن گرامی در روزهای سختی و عسرت. ایامی که آغاز عزا در سراسر خاک ایران ویران میپیچید و شحنههای شب، بر پاسداران حیات و بیداری میتاختند تا به گمان خویش، راه اقلیم سحر را بربندند. در آن روزگاران، زنان صبور و بیدار دلی چون خانم خامنهای، نقشی ساکت اما ماندگار در تاریخ میهن دارند. آن شبهای وحشت که گزمههای شیطان، بیمحابا به داخل خانه میآمدند و کودک شیرخوار را در کنار مادر تبدارش میلرزاندند و پایکوبان سرود فتح میخواندند و اسیر میگرفتند و شلاقزنان، تا پادگان شقاوت میبردند. شبهای تلخی که به بیان و کلام نمیآید و اینهمه را، خانم خامنهای بیمنت تحمل داشت:«آقای خامنهای، این را گفته بودند که حاج خانم یکدفعه نشده بود که از وضع سخت زندگی (زندان رفتنها و...) گلایهمند باشد».
بر این بردباری در جهاد، همگامی در آفاق معنوی را نیز بیفزایید. سابقاً در فصل قناعت و وارستگی حضرت خامنهای، نکاتی مرقوم شد، بیتردید آن آرمانها جز با همفکری و همدلی خانم خامنهای میسور نبود. با آنکه ایشان، از خانوادهای متمکن بود، اما خویش را فریفته مال و مکنت نکرد؛ یکی از بستگان حضرت خامنهای، چنین حکایت میکند: «با آنکه طلا و جواهرات، چیز طبیعی برای خانمهاست و آقای خامنهای هم روحانی برجستهای در سطح مشهد بودند، هیچگاه دیده نشد که خانمشان طلا _ آلات داشته باشد».
روابط ایشان با فرزندان نیز درسآموز مینماید. ترکیبی از عواطف والا و تربیتی عالمانه را در رفتار ایشان میتوان دید. در این زمینه خاطرات ذیل از خانم احدیان بینیاز از توضیح مینماید: «بچهها از سر وکول ایشان بالا میروند. حاج آقا سر سفره که مینشینند غذا بخورند، اول غذا را به دهن بچهها میگذارند. در صورتی که بچهها، دیگر کوچک هم نیستند. یادم میآید قبل از انقلاب با ایشان مسافرت رفته بودیم. بچههای کوچک، مرتباً از آقا میخواستند که برای آنها داستان بگوید. ایشان هم، داستانهای پندآموزی را نقل میکردند و حرفهای خودشان را به صورت داستان میزدند. داستانهای دنبالهدار نقل میکردند. حتی گاه تا یک ساعت طول میکشید و ایشان به بچهها میگفتند که خسته شدم و بروید کمی بازی کنید... بچههای من بهخصوص «بهزاد» علاقه شدیدی به داستانهای پندآموز ایشان داشتند به او میگفتم که به بازی و گردش بپردازد. میگفت: نه بنشینیم تا آقا برایمان قصه بگوید...».
چنان تربیتی موجب آن شد که فرزندانی صالح، گمنام و بیادعا در مهد تربیت وی پرورده شوند. کسانی که در میدان جهاد و کسب دانش، حضوری مستمر داشتهاند؛ اما حتی نام و تصویر عادی آنان برای اکثر مردمان این مرز و بوم ناآشنا بوده و هست. دامنه الطاف و عنایت حضرت خامنهای، فامیل و بستگان را دربرمیگیرد. با تمامی اشتغال، ارتباط عاطفی-تربیتی خویش را با آنان داشته و دارند. یکی از بستگان ایشان میگوید: «الان هم که ایشان، مشهد مشرف میشوند، اولین کاری که میکنند این است که قوم و خویشها را جمع میکنند و برای آنها صحبت میکنند و به آنها روح میدهند».
این گونه بذل عنایتها، نادر مینماید. بسیارند کسانی که با مختصر اشتغال، حتی وظایف اولیه خانوادگی خویش را از یاد میبرند. به راستی در عالیترین مسئولیتهای دینی و کشوری قرار داشتن؛ اما همچنان دلبند تعهدات انسانی و شرعی بودن، کاری بس سترگ و عظیم است و این مهم، تنها از عهده مردان حق، منظم و دقیق بر میآید و بس.

عشق متقابل
ابر کدورت را با پرتو محبت به کنار میزند و پیغام روشنایی را در آینه زلال دلها مینشاند. در کلام و رفتارش، عشق صمیمیاش به مردم احساس میشود. دلباختگی به مردمان این مرز و بوم، نغمهای است که چون ترانههای لطیف خراسانی، در آهنگ رفتار و نگاهش تکرار میشود. عشق به کار و تلاش برای تودههای مستضعف، سراسر زندگی ایشان را در برمیگیرد. در حادثه زلزله فردوس و طبس، سیل قوچان و ایرانشهر و... چهره سختکوش و پرتلاش ایشان در جبین فعالیتهای مردمی میدرخشید.
آقای حمید دانشمند حکایت میکنند:«حاجآقا در یکی از جلسات روز پنجشنبه تعریف میکردند که بعد از حادثه زلزله فردوس و گناباد، مرحوم «آلاحمد» حدود سالهای ۴۷ به مشهد آمده بود و به منزل ایشان رفته بود. در میان آن جمع، آلاحمد صحبت میکرده است که از طبقه روشنفکر در ارتباط با کمکرسانی به طبقات مستضعف انتظاری نیست؛ اما من انتظار داشتم که روحانیت وارد گود میشد و چرا روحانیت وارد نشد؟ گویا ایشان خبر نداشت که حاج آقا به سرپرستی عدهای از طلاب، در آنجا کمکهای وسیعی داشتند. برادری که در آنجا بود، به ایشان میگوید که حاجآقا کمکرسانی وسیعی داشتهاند. خودشان چند ماه در منطقه بودهاند. «آلاحمد» از حاجآقا عذرخواهی میکند و اظهار خوشوقتی مینماید که امثال ایشان وارد صحنه شدهاند».
آقای علی طوسی از همسایگان و نزدیکان دیرین ایشان، از همراهی خویش با حضرت خامنهای در کاروان کمکرسانی به سیلزدگان قوچان چنین حکایت میکنند: «به قوچان که رسیدیم، آقا به من گفتند که اینها دارند کارشکنی میکنند و به دوستها و فامیلهای خودشان میدهند. شما دست نگه دارید. ما خودمان آخر شب تقسیم میکنیم. آخر شب که شد، خود آقا بلند شدند و بستهبندیها را در خانه مردم تقسیم کردند».
در دوره اقامت در مشهد، شیوه خاصی را در حمایت از محرومان پیگیری میکردند. رواج تکدیگری را ناپسند میدانستند و کمک به مستضعفان را در شکل اصولی و ریشهای آن میطلبیدند.
حاج آقای طوسی اظهار داشتهاند: «وقتی که به ایشان امامت جماعت مسجد امام حسن مجتبی(ع) پیشنهاد شد و قبول فرمودند، ایشان اظهار کردند که اگر فقیری از در مسجد داخل شود، من از در بیرون میروم».
با این دیدگاه، حضرت ایشان رسمی دیگر را بنیاد نهادند. جمعآوری صدقات و زکات فطره در راستای محرومیتزدایی صورت میگرفت نه محرومپروری: «در آن سال، در ماه مبارک، ایشان این نکته را مطرح کردند که ما معمولاً فطریه را برمیداریم و هرکس هر جوری دلش خواست، مصرف میکند و در نتیجه حیف و میل میشود. ما بیاییم و مثلاً کسی را پیدا کنیم که با داشتن یک گاری دستی، مشکل زندگیاش حل میشود و راه اعاشه معاش برای او پیدا میشود و این کار هم صورت گرفت و در عید فطر، مبلغ بسیاری جمع شد و به همین شیوه، افرادی شناسایی شدند و سرمایه اولیه کار در اختیار آنان قرار گرفت».
در دوره انقلاب و پس از آن، خانواده شهیدان در کانون محبت ایشان قرار گرفتند. با دست ملاطفت و محبت خویش، پنجرهای به سوی آفتاب در زندگی آنان میگشودند و اعتماد و اطمینان آنان را به روند انقلاب و نظام، صدچندان میکردند. حضورهای سرزده و بیخبر ایشان به خانههای شهیدان، یکی از برنامههای پیوسته و مستمر زندگی ایشان است. در هر نقطهای که اقامتی دارند، منزل خانواده شهدا مزاری است که زیارت آن را هرگز فراموش نمیکنند.
آقای عباس غفوری پدر سه شهید و پدر خانم شهیدی دیگر، افتخار چنین ملاقات و حضوری را داشتهاند: «شب شنبهای بود. به ما زنگ زدند که امشب چند نفر میخواهند به دیدار شما بیایند. من خیال کردم از مسجد و یا حسینیهای میآیند. نزدیک ساعت ۸ ابتدا یک نفر آمد و بعد آقای خامنهای وارد شدند. خوشحالی شدیدی به من دست داد. عکسهای چهار شهید در منزلمان بود و آقا برای آنان دعا کردند. در ضمن صحبت عرض کردم که حاج آقا، دعا کنید خون شهدا از بین نرود. حاج آقا فرمودند: شما بدانید که خون شهدا از بین نمیرود. انقلاب، خودش صاحب دارد و صاحب اصلی هم نگاهدار آن است... . اتفاقاً حاجیه خانم نامهای در ارتباط با بدحجابی به رئیس مجلس نوشته بودند. این نامه بالای تلویزیون بود. وقتی آقا آمدند، ایشان نامه را به حاج آقا دادند. ایشان، نامه را خواندند و گفتند که نگاه کنید مادر این شهید چقدر شجاع است که هیچی از ما نخواسته و خواستهاش، مسئلهای عمومی است».
تابش محبت آن چشمه خورشید، بیپاسخ نماند. پیش از انقلاب و پس از آن، هر جایی که میشتافت، خیل مشتاقان و شیفتگان را با خود همراه میدید. در هیچ نقطه غریبی احساس غربت نمیکرد. همه جا فانوسکشان محبت را میدید که شب تیره را در پیشاپیش نگاهش روشن میکردند. آقای سید جلال فیاضی دو حکایتی را که از حضرت آقا شنیدهاند، چنین نقل کردهاند:
«یک بار که دستگیر شدم و بدون اطلاع خانواده و بستگان، من را به چابهار میبردند، در گناباد چند دقیقهای، ماشین توقف نمود. مأموران سعی میکردند به نحوی برخورد کنند که مردم متوجه نشوند و حساسیتی ایجاد نگردد. در پایان استراحت، وقتی به طرف ماشین میرفتم، جوانی به سوی من آمد و گفت: حاج آقا ببخشید. لطفاً برای من استخاره بگیرید. من قرآن را درآوردم. مأموران بالاجبار فاصله گرفتند تا وانمود کنند که مراقب من نیستند. به محض اینکه مأموران فاصله گرفتند، جوان آهسته گفت: آقا من نمیخواستم استخاره بگیرم. خواستم بپرسم شما را کی گرفتند و به کجا میبرند؟ من ضمن اینکه از علاقه وی تشکر کردم، از فرصت استفاده کردم و شماره تلفنهای مشهد را دادم که اطلاع بدهد».
همچنین فرمودند: «یک بار در بیرجند دستگیر شدم. یک گردان نیروی نظامی از مشهد برای انتقال من به بیرجند آمده بود. طی دو سه روزی که من در زندان شهربانی بیرجند بودم، تمامی پرسنل شهربانی و نیروهای اعزامی نظامی، میهمان منِ زندانی بودند. چون مردم برای ابراز محبت، فوجفوج طبقهایی از غذا میآوردند و علاقهمندی خویش را نشان میدادند. طبیعی بود که من بیش از یک نفر، نمیتوانستم مصرف کنم. در نتیجه باقی غذاها را پرسنل شهربانی و نیروهای نظامی مصرف میکردند. اینها شیرینترین خاطراتی است که در دوران زندگانی، هیچگاه از ذهن ما محو نمیشوند».
این شیفتگی و علاقهمندی در امت ما پایدار ماند. پیروزی نهضت نه تنها از پرتو آن نکاست؛ بلکه شور مضاعفی را پدید آورد. در ملاقاتها، سفرها و... راه آن یگانه را با مژگان و اشک دیدگان، آب و جارو میکنند و شعف خویش را چونان زنجیرهای عاطفه به یکدیگر میبافند و تقدیم وی میدارند.
آقای جواد نعیمی از روزهای زخم و جراحت ایشان در سال ۶۰ چنین حکایت دارند:«وقتی خبر ترور ایشان در ساعت ۲ اعلان شد، من به اتفاق یکی از اخویهای ایشان به تهران رفتم. بلافاصله ما را به بیمارستان رساندند. ساعت ۹ شب بود. پشت بیمارستان جمعیت جمع شده بودند. گروه گروه نشسته بودند. دعای توسل میخواندند. ختم امنیجیب میگرفتند. خودم دیدم دو گاو آورده بودند و نذر سلامتی ایشان کرده بودند. گوسفندها را میکشتند و پس از قطعه قطعه کردن، در کیسههای فریزی میکردند و برای خیر و خیرات به مردم میدادند. از دم بیمارستان تا جایی که چشم کار میکرد، مردم آمده بودند برای خون دادن. آقای دکتر منافی به مرحوم دکتر بهشتی میگفت که ما امشب بیش از هزار واحد خون زاپاس کردیم. ساعت یکِ نصف شب بود که شهید بهشتی آمدند. به خاطر دارم به آشپزخانه بیمارستان رفتند و شام، غذا تخممرغ و سیبزمینی بود و صرف کردند. تا صبح میدیدم که ایشان در نمازخانه بیمارستان، دستهایشان به سوی آسمان بود و دعا میخواندند. صبح شهید رجایی آمدند. من پشت در ایستاده بودم. ایشان کف پاهای آقا را به صورتش گرفته بود و نزدیک سینهاش چسبانده بود و از شدت گریه میلرزید. جوری بود که از صدا و ضرب تکان خوردن مرحوم شهید رجایی، آقا چشمهایشان را باز کردند».
این دفتر محبت، از دو سوی همچنان گشوده است و هر روز، برگی زرین بر آن افزوده میشود و حجم آن را افزون میکند. خاطرات حضور ایشان در جنوب، اصفهان، خراسان و... نشانی از این شط جاری مودت است. امواجی که همچنان به پیش میراند و وسوسه خناسان را به سُخره و استهزا میگیرد.
شیفته قرآن
قرآنآشنا بود. حلاوت زمزمههای آیات قرآنی را با جان و دل میشنود. در چشمانداز معارف وحی، دنیای امید خویش را میدید. در خرابآباد روزگار غمزده طاغوت، از سطر سطر آن کتاب آسمانی، انتهای قصه محزون را میخواند. در روزگارانی که غربباوران دریچه جان و خِردشان را بر آفاق مغربی گشوده بودند، او به شبچراغ قرآن دل میداد و نظر میدوخت. در سالیانی که منورالفکران، «تلاوت» را به سُخره و استهزا میگرفتند، او از پگاه جمعه تا نیمروز برق مهربان نگاهش را بر مسجدیانی میافکند که به عشق قرائت و تلاوت در «مسجد کرامت» گرد آمده بودند. چه بسیار کسان که از این محافل، در کمند محبت وی افتادند و کلاف نگاهشان را تا فراسوی ابرها گشودند.
یکی از این افراد با سابقه، آشنایی و ارادت خویش را چنین به یاد میآورد:
«اولین سال آشنایی من، در یک جلسه یک تفسیر قرآن بود. اتفاقاً ماه مبارک رمضان سال ۴۲ بود. اکثر جلسات تقریباً در پایینخیابان دور میزد. اتفاقاً آن جلسه مصادف بود با قتل منصور. موقع صلوات، بچهها صلوات را آهسته فرستادند. ایشان فرمودند: امروز منصور را کشتند! صلوات بلندتری بفرستید!»
او توانست محفل قرائت و تفسیر قرآن را میعادگاه زنجرگان عاشق کند. در دل مرداب، گلهای شقایق بپرورد. در خرمن زرین بوتههای نورسته، نور دانایی را تقسیم کند. آوندهای وجود را از آب حیات لبریز کند. با حوصله و تحمل، ترنم ملکوتی قرآن را از نوباوگان بشنود و جان آنان را با قطره قطره سرود معرفت آشنا سازد.
یکی از معاشران، از خاطرات مسجد کرامت چنین میگوید: «حاجآقا در ماه رمضان جلسات قرآن و تفسیر داشتند. شبها تا آخرهای شب مشغول بودند. مخصوصاً شب عید فطر، به بچهها و قرآنخوانها و قاریها جایزه میدادند».
خــادم مــسجـد کرامـت «آقاموسـی» در این زمـیـنـه، سـخـنـان دلنشـینی دارد: «بچهها، ماههای رمضان درس قرآن داشتنـد که یک ماه رمضـان را درس قـرآن میدادند. بعد بچهها را روی دستشان بلند میکردند. یکی ۷۰ تومان انعام میدادند. برای آنها کت و شلوار میخریدند. دوچرخه میخریدند. من هم که سواد نداشتم، در جمع به اطلاع ایشان، همین سواد را یاد گرفتم و حالا نصف سورههای قرآن را حفظ دارم».
اغراق نمینماید که ایشـان را احیاگر و گستـرشبخش محافل قرائت قرآن در شهرمان بدانیم. قاریان بنام شهرمان [که در کشور و جهان اسلام نیز شهرت و آوازه دارند] خود را مدیون فیض محفل ایشان میدانند.
آقای « کاظم محمدزاده» اظهار داشتند: «یکی از مواردی که باعث پیشرفت قرائت قرآن قاریان مشهد بود، شرکت رهبر عزیزمان حضرت آیتالله خامنهای در جلسات قرآن بود و بیشتر نوارهای قرای مصری را معظمله به قاریان هدیه میکردند. تا قبل از اینکه ایشان به جلسات قرآن تشریف بیاورند، جلسات خیلی خشک و کمرنگ و به همان روشهای قدیمی برگزار میشد».
قاریان جوان در پرتو حمایت حضرتش جان میگرفتند. امداد روحانی مییافتند. در روزگار غربت قرآن در این مرز و بوم، حنجره خویش را با ترنم داودی آشنا میکردند. طعن جنون را به جان میخریدند و نوای دل را در فضا جار میزدند... حکایت ذیل، مزاحگونهای است که واقعیت فوق را تأیید میکند:
«در یکی از جلسات صبح جمعه در مسجد کرامت، یکی از قاریان نوجوان آقای «صادق جاویدی» [که الان هم از قاریان خوب و عضو گروه تواشیح هستند] قرآن تلاوت کردند و مردم ابراز احساسات شدیدی از خود نشان دادند. از جمله با گفتن «الله الله» و «الله یفتح علیک و الله یزیدک» ایشان را تقویت کردند. در همین حال یکی از افراد جلسه که از قدیمیها بود، با اعتراض شدید، خیلی عصبانی گفت آقا این کارها چیست؟ این کلمات چیست که میگویید و نظم جلسه را بههم میزنید! بعد خطاب به آیتالله خامنهای کرد که آقا این کارها چیست. شما که بزرگتر مجلس هستید، چیزی بگویید. مثلاً همین «الله یزیدک» یعنی چه؟ این آقایان، اسم «یزید» را میبرند! ایشان فکر میکرد آنان اسم یزید را به نیکی میبرند. در صورتی که معنای آن این است که خداوند، امثال آن قاری را زیاد کند. آقا هم چون سابقه آن شخص را داشتند و بحث را بیفایده میدانستند، به مزاح و شوخی گفتند که «الله یزیدک» یعنی خداوند یزید را لعنت کند. این حرف بدی نیست. آن شخص آرام شد و بعد از چند لحظه گفت: عجب من فکر میکردم اینها از یزید تجلیل میکنند. بعد از این خود من هم خواهم گفت: «الله یزیدک...».
او نگین حلقه «انس با قرآن» بود. خیل عاشقان بر گرد قامت او قیامت میکردند. در دوره «سکوت» و «غفلت»، از باده «تلاوت» سرخوش میشدند. در عهد وفور تُرّهات، از آبگیر خفته وجود رنگ ملال میزدودند و اوراق آیات را، توتیای رواق دیدگان میکردند و این همه، از برکت فیض او بود.
«یادم هست یکی از قرای بزرگ مصر به نام استاد «ابوالعینین شعیشع» قبل از پیروزی انقلاب به ایران آمد و سفری هم به مشهد داشت. شبی در مسجد گوهرشاد، برنامه تلاوت قرآن داشت. البته آن وقتها مجالس خیلی بیروح بود و با جمعیتی اندک برگزار میشد. به هر حال چون جلسه از طرف اوقاف بود، حضرت آیتالله خامنهای نمیخواستند بهصورت رسمی حضور پیدا کنند. فردای آن روز که خدمت ایشان رفتیم، دیدیم آقا کمی از ما دلخور شدهاند و فرمودند: این چه قرآنی بود که شماها دیشب خواندید. من توقع داشتم اولاً خوب بخوانید و ثانیاً یکی از شماها مخصوصاً فلانی که طریقه «ابوالعینین» را خوب میخواند، به طریقه خود او بخواند. بعد ما پرسیدیم: آقا شما که تشریف نداشتید. چطور متوجه شدید خوب نخواندیم. فرمودند: من در یکی از غرفههای مسجد از دور ناظر جلسه بودم».
دلدادگی حضرتش به محافل «تلاوت قرآن» محدود نبود. مباحث روشنگری عمدتاً در حوزه تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی گردش داشت. مسجد کرامت، مسجد امام حسن مجتبی(ع)، مسجد مدرسه میرزا جعفر، مسجد ابدالخان و... از اماکنی بودند که یادهای خوشی از مباحث تفسیری آن ایام دارند.
«در سال ۴۲ که حاجآقا به مشهد آمدند، در ماه مبارک رمضان تفسیر سوره مائده را از ابتدا آغاز کردند... در آن زمان، در قم درس میخواندند... سالها بعد، ایشان درس تفسیری را برای طلاب در مدرسه میرزا جعفر شروع کردند. از سوره انفال تا اواخر توبه را تفسیر گفتند. تعطیلات حوزه، پیشامد کرد. پس از تعطیلات ساواک به درِ مسجد قفل زد. طلبه جوانی از طلاب نیشابور [که بعدها در واقعه هفتم تیر شهید شد] قفل آنجا را شکست...».
اما جغدان شباویز نتوانستند رویش غروب را به وی بباورانند. او از «مشکاة قرآن» قبسی از نور میچید و بر خاکهای سرد و افسرده میپاشید. غبار تحریف را از مفاهیم وحی میزدود. از صبر، توکل و... حجاب تسلیم را به کناری مینهاد و تصنیف مقاومت را از درون آن به ترنم درمیآورد.
«در یک ماه رمضان، ایشان مجموعه مباحثی داشتند با عناوین: ایمان، نبوت و... که بعدها با عنوان «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» به چاپ رسید. همزمان با سخنرانی، آقا مطالب را مینوشت و جزوات آن پلیکپی میشد و در اختیار افراد قرار میگرفت. همان پلیکپیها به عنوان «طرح کلی...» چاپ شد. اما متأسفانه سخنرانیهای مفصل ایشان پیاده نشد...».
بدین گونه، حضرتش را بایستی از احیاگران بازخوانی و فهم معانی قرآنی دانست. در محافل کوچک و بزرگ شهر، از غربت قرآن سخن میگفت. نوخاستگان را به قرائت و تلاوت میخواند. جوانان را به فهم و تأمل در مفاهیم آن دعوت میکرد. آنان را با حیات قرآنی آشنا مینمود. پهنه گسترده معارف وحی را در برابر دریچه کوچک دیدگان میگشود، عطر شقایق آیات الهی را از حصارهای آهنین میگذراند و به مشام میرساند.
تربیت نیرو
حضرت خامنهای به توان مستعد مردمی مؤمن بود. شمیم عطر فضیلت را در جان مردمان این مرز و بوم شناخت و در باروری آن کوشید. در روزگارانی که متحجران و روشنفکران، هر دو آیه یأس میخواندند، او در قاب آینه ملت، طراوت بهار را میدید. آن سوی صخرههای سکون، نَفَس زندگی را میشنید. با این امید و اطمینان، در فضای تیره و تار و مهآلود شهرمان، نور بیداری را میتاباند. روزهایی گذشت که او چونان ابراهیم، طعم تلخ تنهایی را در این شهر و دیار در کام داشت، اما از شیرینی نگاه و حلاوت کلامش، چیزی نکاست. صبورانه و پیگیرانه به تربیت نیرو و کادر مبارزه پرداخت. وقت و فرصت خویش را بیدریغ و تمنا در اختیار این مهم نهاد.
آقای محمد خزاعی از خاطرات آن ایام، چنین حکایت دارند: «یک روز ایشان گفتند بهتر این است که ما یک جلساتی برای شما بگذاریم تا بهصورت کلاسیک مطالب طرح شود. این پیشنهاد مورد استقبال قرار گرفت. اسامی افراد جلسه هم تعیین شد. جلسات منظم هفتگی با ایشان داشتیم. در آن جلسات، ایشان با سعه صدر بسیار برخورد میکردند. الان فکر میکنم که چقدر ایشان ایثار میکردند که در آن زمان، وقت خویش را در اختیار ما قرار میدادند. بحث منظمی را با عنوان «اهداف دور و نزدیک» مطرح کردند و این جلسات سالها طول کشید. آهسته آهسته الفبای انقلاب را به اندازه تفکر ما مطرح کردند و من در ارتباط با خودم میگویم که مدیون آن همه ایثار، تحمل و گذشت هستم... در ادامه همین ارتباط وقتی روابط ما بیشتر و نزدیکتر شد، در آن منزل کوچکشان اتاقی را اختصاص داده بودند که در روزهای معین، اقشار مختلف از استاد دانشگاه، روحانی، دانشجو، بازاری و... جمع میشدند. معمولاً مطلبی که با زمان و مکان وفق میداد، به عنوان سؤال مطرح میشد و ایشان، نظرات تکتک افراد را میپرسیدند و بحث صورت میگرفت. هر فرد از هر قشری بود و با هر سطح معلومات اظهار نظر میکرد و حاجآقا با سکوت خودشان و گاهی با اشاره سر و دست اجازه میدادند هر کس آنچه را میاندیشد، مطرح کند. این جلسات گاهی دو یا سه ساعت طول میکشید. موافق و مخالف صحبت میکردند. بحث درمیگرفت و حاجآقا کاملاً گوش میدادند. در پایان، ایشان جمعبندی کلی میکردند و در این جمعبندی، مشخصاً نظرات همه را در نظر داشتند. بدون آنکه نام ببرند، اشکالات دیدگاههای افراد را بیان میکردند. در نتیجه افراد با هر سطح معلومات، بحثی منظم و مرتب را میشنیدند و پاسخ خویش را میگرفتند. در طول این مدت که در خدمت ایشان بودم، حتماً افرادی که در مجلس ایشان حضور مییافتند، مطلب سیاسی، مذهبی را از ایشان میگرفتند و دست خالی از مجلس بیرون نمیرفتند».
حضرت ایشان با تیزبینی و فراست، خطرات طیّ طریق را درمییافت و رهپویان را به کجا رفتن و چگونه رفتن میآموخت. پروردگان ایشان، از نکتهبینیها و ظرافتنگریهای ایشان، حکایتها دارند. آقای رضا احدیان میگویند: «ما از ایشان کتاب میخواستیم و ایشان به ما کتاب معرفی میکردند. یک مرتبه به ایشان عرض کردم که چرا شما کملطفی میکنید. ۲۰-۱۰کتاب به ما معرفی کنید که یادداشت کنم و سراغ مطالعه آن بروم. ایشان فرمودند: تو اشتباه میکنی. اگر یک کتابت به دو کتاب برسد، از مطالعه بازمیمانی. میخواهی بروی دنبال تنوع و مطالعه را فراموش میکنی و اتفاقاً من یک بار چند کتاب، از رفقا گرفتم و همان طور هم شد».
این گونه ریزبینیها نشان میدهد چگونه ایشان در تربیت نیروهای انسانی، دقیق و جدی بودهاند. در برخورد با امواج سنگین هواهای نفسانی، تحجر و التقاط؛ دقت و تیزبینی ایشان را نمایانتر میتوان دید.
حجتالاسلام مصباح عاملی که از یاران دیرین ایشان هستند، حکایت میکنند: «ایشان معتقد بودند که بسیاری از اختلافات و گروهگراییها، ریشه اخلاقی دارد. بهخاطر دارم که در یک جلسهای بین بعضی از دوستان مشاجرهای لفظی شد. در جلسه بعد، ایشان فرمودند: در این جلسه، تصمیم دارم چند روایت اخلاقی بخوانم. من عرض کردم: علت چیست؟ فرمودند: برطرف کردن آثار برخورد جلسه قبلی، نیاز به این دارد، مجدداً عرض کردم که آن بحث، یک بحث علمی و انتقادی بود. فرمودند: بیشتر بایستی دقت کرد. برخورد، جنبه اخلاقی داشت نه بحث علمی».
شاخ پیچک شیطان در تار و پود وجود انسان میتند. باغ حسرت را میرویاند و باغبان را به امید خام وامیدارد. و حکایت فوق، نشانی است از بصیرت حضرتش که در چنان جدال و مباحثهای، ردپایی میدیدند و همعهدان را به هوشیاری دعوت میکردند.
تحجرگرایان و مقدسنمایان گروه دیگری بودند که در آن ایام سد راه بودند. آنان به شیوههای مختلف میکوشیدند ایشان را در انزوا قرار دهند و مجال تربیت نیرو را از ایشان بازگیرند. تیغهای اتهام فراوان بود و حضرتش با بردباری و شرح صدر در مقابل آن ایستادند و قد خم نکردند.
«تلاش ایشان بر این بود که از وضعیت تقابل متحجران با ایشان، دشمن سوءاستفاده نکند. حتیالامکان هدایت شوند و نیروهایشان ناخودآگاه در اختیار دشمن قرار نگیرد. علیرغم برخوردهای غیرمنطقی، عجولانه و ناشیانه متحجران، جلسات ایشان در حوزه و در مسجد کرامت رونق بیشتری پیدا میکرد. برخورد با این طیف که نه تنها خود مبارزه نمیکردند، بلکه مبارزه را هم تحریم میکردند، کاری شاق و توانفرسا بود. برخوردی دشوار و ظریف لازم داشت که از طرفی با افکار آنان، مبارزهای اصولی صورت گیرد و از سوی دیگر، آلت دست دشمن قرار نگیرند».
در مسیر پرورش نیروها، حفاظت آنان از خطر «التقاط» نکتهای بود که مورد توجه حضرتش قرار داشت. در دورانی که بادهای ماتریالیستی وزیدن گرفته بود و حتی شیفتگان مکتب را نیز بینصیب نکرده بود، ایشان کوشش داشت تا حصارهای مکتب، استوار بماند و در سیلاب مکاتب انحرافی، باورها و مفاهیم دین تغییر هویت پیدا نکند.
یکی از شاگردان ایشان میگویند: «در جلسهای که در خدمت ایشان بودیم، صحبت از دعا و آثار برخی از اوراد شد. ایشان پس از توضیحاتی فرمودند: لازم نیست همه چیز را بدانیم تا قبولش کنیم. عالم پر از راز و رمز است و خیلی چیزهاست که نمیدانیم ولی نمیتوانیم آن را انکار کنیم».
حفاظت از بنیادهای آیین و شریعت موجب شد مواضع التقاطی سازمان منافقین مورد نقد و طرد ایشان قرار گیرد. آقای عاملی از این گونه برخوردها، چنین حکایت میکنند:«ایشان تلاش میکردند با بیان مرزهای مکتبی، از افتادن افراد در دام التقاط با شعارهای مشابه جلوگیری کنند. بهخاطر دارم اخبار جسته و گریختهای از مواضع منافقین منعکس شده بود. من خدمت استاد رسیدم و عرض کردم که آیا سخنانی که پیرامون انحراف دیدگاههای اقتصادی آنان هست، درست است؟ فرمودند: آنها انحراف اعتقادی و ایدئولوژیک دارند و کاش فقط انحراف اقتصادی بود. پس اضافه کردند که اینها تمام توشه فکری خودشان را از ایدئولوژیهای الحادی گرفتهاند و خدا را هم به صورت کلّهباری روی آن گذاشتهاند».
حساسیت ایشان پیرامون مواضع التقاط موجب تأثیر فراوانی در روند فکری آن روزگاران در خطه خراسان شد. حجتالاسلام والمسلمین عاملی در ادامه خاطرات افزودهاند:«مرحوم شهید مطهری در یکی از مسافرتهایشان به مشهد، با جمع دوستان ملاقات داشتند. در آن ملاقات، از مرزهای فکری و التقاط سخن به میان آمد. وقتی دیدگاههای شاگردان آیتالله خامنهای را شنیدند، با لبخندی حکایت از رضایت، جمع را تحسین کردند و اضافه فرمودند: در خیلی از جاها خبر از این ریزبینیها نیست. این ریزبینی در مشهد، مدیون وجود بابرکت جناب آقای خامنهای است».
شاگردان حضرتش، در پرتو عنایت چنان مراد و راهبری، گام رفتن را آغازیدند. از او رسم رفتن و مسیر پیمودن را فراگرفتند. رؤیای عدالت را در حجم فراگیر شب پیگیر شدند. مرز «دیانت» را از «اساطیر» و «التقاط» بازشناختند و این همه در پرتو شیوه تربیت و راهبری او، میسور شد.
بخش پایانی این فصل را با تحلیل جامع حجتالاسلام والمسلمین عاملی پایان میبریم که شیوههای تربیتی و کادرسازی ایشان را بازگفتهاند و زوایایی را در این بُعد از زندگی حضرتش، روشن ساختهاند.
«در شیوه تربیتی ایشان پنج ویژگی محسوس بود:
ویژگی اول، شخصیت دادن به شاگرد: در جمعی که ایشان بود، تنها چیزی که میتوانست مشخص کند که چه کسی استاد و چه کسی شاگرد است، تفوق علمی، فکری و اخلاقی ایشان بود. اگر کسی وارد میشد، در ابتدا نمیتوانست بفهمد چه کسی استاد و چه کسی شاگرد است. به صورت متناوب، برای جلسات دبیر تعیین میکردند. متواضعانه در جلسه برخورد میکردند، برای جمعبندی مطالب نظرخواهی مینمودند. تا آنکه بهصورت طبیعی، شاگرد احساس شخصیت فکری و علمی در خویش میکرد.
ویژگی دوم، تربیت عمیق: تلاش ایشان آن بود که نیروها، احساسی بار نیایند. عمق داشته باشند. در مباحث قرآنی سعی میکردند به مجرد برخورد کردن با یک آیه، کسی نظر ندهد بلکه تتبع کامل صورت بگیرد.
ویژگی سوم، تأثیرگذاری عملی: ایشان یک الگوی عملی برای شاگردان بودند. با اینکه دوران تراکم حرف بود، به جرئت میتوان گفت بیش از آنکه حرف بزنند، عمل میکردند.
ویژگی چهارم، تربیت جمعگرایانه: شاگرد را با روحیه جمعی تربیت میکردند و تلاششان آن بود که آنان را به سمت گرایشهای جمعی و برنامهدار بکشانند.
ویژگی پنجم، دمیدن روحیه استقلال در نیروها: کوشش داشتند که نیروها، تبعی بار نیایند و مبارزه قائم به شخص نشود، تلاش میکردند این نکته را القا کنند که هر فردی و هر شخصی به مضمون آیه قرآن «و کان ابراهیم امة واحدة» میتواند تأثیرگذار باشد».
نغمه پایانی
در پایاننامه روایت آیات فضیلت مقام رهبری، تذکر آغازین را، حدیث واپسین میگردانیم که آن عطای کبیر را نمیتوان با این متاع قلیل، توصیف کرد. نگارنده، نغمات خویش را، نوای عاشقانه و بیمنتی میداند که به شأن نزول حضور وی نواخته شدهاند. نیلَبَک عاشقانهای که هزاران هزار شیفته وی، بر دهان دارند و آهنگ دلدادگی و محبت را از آن مینوازند. بنابراین، اگر فخری باشد در همآوازی است و بس!
دیگر سخن آنکه، تمنای آن دارد که مکارم وجودی حضرتش از سوی شاهدان واقعه، کتمان نشود و خامه بهدستان در بازنویسی این شهادت، کوتاهی نورزند. نسل حال و آینده بایستی بستر وجودی خویش را از آن شهادت و روایت بدست آورند و آنان که در بازخوانی تاریخ برای آیندگان دریغ دارند، به افسانهپردازی اهریمنان میدان میدهند تا شعور تاریخی ملتی را دگرگون کنند و نقش اسطورههای فضیلت را محو و کمرنگ سازند.
و آخرین سخن آنکه امیدوارانه آرزوی آن دارد که از بوی عنبر یار، این خطه و دیار بیش از پیش بهرهمند گردد و دعای حضرتش در روضه رضوی در حق همگان مستجاب شود.




نظر شما